گاهی راهتان را کج کنید به طرفش...

 

 حتما برای یک دفعه هم شده مسیر  "میدان انقلاب  تا تئاتر شهر " را رفته اید

یک خیابان ِ پر از آدم  و پر از کتاب و  پر از ماشین و  پر از کافه

یک خیابان شلوغ و  نه چندان طولانی ...... اما پر از حس های خوب

این دو جا ، یعنی همین خیابان را دوست دارم  .... آن هم خیلی زیاد .....

حس های خوبی را تجربه کرده ام در این دو مکان .....

حس های کشداری که هنوز کش می آیند و می چسبند و با تو می مانند و گذشت زمان نه کمرنگشان می کند و نه خاک و خاک الود..حس هایی.که شده اند خاطره ...

 هر وقت  رد می شوم از کنارشان ...یا می روم توی شان و یا گاهی که خودم را گم می کنم در لایه های تو در توی آن ....

خود به خود بیدار می شوند آن حس ها و خاطرات و من هیچ جلویشان را نمی گیرم ....

می گذارم بیایند و بیدار شوند،  با تو چند قدمی بر می دارند و گاهی جلوتر از تو می دوند و بعد که سیرابت کردند یواش یواش بر می گردند و محو می شوند و می روند در پسین ذهن ..

همانجا می مانند و و دوباره می خوابند تا بیدار شدن دوباره

چه فرقی می کند از میدان انقلاب راه را بکشانی  به تئاتر شهر ، یا از تئاتر شهر  برسی میدان انقلاب...هردویش یکی ست

از انقلاب  .....ازدحامش را دوست دارم، مردمی از هر رنگی و سنی و با هر لباسی ، انگار خودش دانشگاهی ست برای خودش که تو را با خودت درگیر می کند  و تمام حس های جامعه شناختی و روانشناختی را در تو به فوران می آورد

کتابفروشی ها  و کتابهایش را عاشقم .....هر جای این کره ی خاکی باشم برای خریدن کتاب خودم را می رسانم به انقلاب ... یعنی تمام سعی ام بر این است و این یک حس نوستالوژی را در من زنده می کند .....

سر ذوق می آیم وقتی کتاب های پشت ویترین را می بینم  ....مکث می کنم ...قیمت می کنم ......ورق می زنم و نهایت می خرم    ......  

سینما هایش را یک جور دیگر دوست دارم ، حتی رد شدن از کنارشان من را حالی به حالی می کند ، خیلی از  فیلم های خوبم را آنجا دیدم ... بهمن و مرکزی و  سپیده ....

و با کمی تغییر  کافه ای می شوند  و روبرویت سبز می شوند و وسوسه ی خوردن قهوه ای و بستنی در جانت می غلتد و چه بسا همیشه پیروز میدان می شوند

سیاه و سپید  ، معاصر ، ویونا  و هنر گاهی دنج می شوند برایت برای خوردن یک چای و کیک  و گاهی پیتزاهای مخصوصش  و کمی فکر  با چاشنی ِ تنهایی  و کتاب

کافه هایی که ادامه می یابند تا تاتر شهر ...و .....و .....و   

 

ساختمان گرد تاتر شهر فوقالعاده ست .....  قبله گاهیست برای  هنرمندان که من سر سوزنی  ذوقی نداریم در این وادی و تنها تماشاگرش هستم و از دیدنش لذت می برم ، با جوانهایی که جویای نامند و چشم به هر سو می کشند تا صید کارگردانی شوند،

 با آن حوض های ابی رنگ و فواره های گاه و بی گاه آبش  که روزگاری مرا می نشاند دورش و چشم می گردانم برای دیدن دوستی  و خوردن یک نسکافه در همان اطراف ،

و پارک نه چندان بزرگش  که  سایه سار درختانش  پناگاه خوبی ست برای کمی دوری از آفتاب و گرما

حس خوبیست این خیابان برایم  و  گاهی از سر ذوق راهم را کج می کنم به طرفشان

راهتان را کج کنید گاهی  به طرفش .....

/ 9 نظر / 22 بازدید
تاريخ جهان و تقويم تاريخ

يكي دو بار بيشتر نديدم. اون هم از كنارش رد شدم ..... ولي واقعا معماري جذابي داره ....

اشکان

درود بر دوست کهنم؛ این نوشته مرا به نوستالژی های دوران کودکی و جوانی ام کشاند ... بوی کتاب های کهنه کنار خیابان و تکیه داده شده بر کنار نرده ها با جلدهای پخته شده در زمان که بر روی برگه های نخستین آنها با مدادی کمرنگ قیمت و ارزش آن ها چشمانمان را برای هر چه زودتر خردیدن آنها وسوسه می کرد ...همه این ها در ذهنم با بوی قهوه ترک و برزیلی و میز و صندلی های چوبی صحنه تاتری را از زندگی خودم به تصویر کشید ...

آقای جیغ جیغو

سلام بر الهه مهر در آغاز این ماه مهر ! ممنون از حضور سبزتان و نظر جالبتان [لبخند] اتفاقا به نوعی هدفم از نوشتار این موضوع ،اشاره داشتن به ناخالصی مواد اولیه و ناکافی بودن روح خدا در کالبد انسان است که در پرده های بعدی به نمایش گذاشته می شود . چه حس مشترکی داریم !!! [لبخند] از مطالب جالیتان لذت بردم + لینک

پاپیون

سلام چند سال است که مسیر محل کار من دقیقن از چهار راه ولیعصر تا خیابان شانزده آذر است امّا هیچوقت از رفت و آمد در این مسیر خسته نشدم کافه هاش رو دوست دارم البته یادت رفت از شیرینی فرانسه هم یاد کنی پاتوق خیلی از بچه ها اونجاست

کوچه های باران خورده

گذر ازنی من حکایت میکنم ازنیستان من روایت می کنم بگذر از نی ؛نی نفیری بی نواست بشنو از دل ؛دل حریم عاشقاست نی چو سوزد تلی خاکستر شود دل چو سوزد محرم دلبر شود آن نی ببریده ام از صحرا ی خون جسمی تکه پاره از دشت جنون ... (حمید عسکری ) سلام وعرض ادر دوست گرامی

می ناب

سلام به به ... جانا سخن از زبان ما می رانی. آنچه برای شما خاطره انگیز و نوستالژیه برای من عین زندگی شده. بیش از سه هزار بار این مسیر را طی کرده ام و تا فیها خالدون تئاتر شهر را گشته ام ، دیده ام ، تمرین کرده ام ، اجرا دیده ام اجرا کرده ام. در خیابان انقلاب زندگی کرده ام از جلوی دانشگاه که رد میشوم تا اعماق تاریخ پرت شده ام همه ی زیرزمین های کتابفروشی را زیر و رو کرده ام . کافه هایش را نوشیده ام با همه ی وجود از همه خاطره انگیز تر میز شماره 10 سینماهایش که نگو جشنواره صد در سینما سپیده فیلم داشته ام. سینما بهمن که مدیرش رفیقم بود و صلواتی فیلم می دیدم. هتل البرز که پاتوق جشنواره هایم بود . یه جگر فروشی هست روبه روی پمپ بنزین فوق العادس و شیرینی فرانسه یه نبش بعد از سینما . اینا رو گفتم که بدونی حس های نوستالژی همیشه مشترک هستند و فراموش ناشدنی.

نوید(نسل اهورایی)

درود بر شما. بزرگداشت کوروش بزرگ بر شما فرخنده باد.چندیست در اینستاگرام صفحه ای به نام nasleahourai ساخته ام،از دوستان دعوت می کنم ما را آنجا نیز دنبال کنند و به دوستان خود نیز اطلاع بدهند.

مجللی

سلام عزاداری ها قبول باشد