آرامگاه ظهیر الدوله

 

درباره اش شنیده بودم

عکس هایش را هم دیده بودم

اما خودش را نه ...

.

.

نمیدانم یک روز سرد زمستان بود یا یک روز گرم بهار 

با دوستی

خواستیم    بازار  تجریش  را بگردیم  اما نشد

راهمان را کج کردیم به سمت   دربند   .... برای رسیدن به خیابان    ظهیر الدوله    که انتهایش آرامگاهی ست به همین نام.

همانجا که  " فروغ " آرامیده ... " رهی معیری " ، " ملک الشعرای بهار

 و خیلی های دیگر از بزرگان ِ هنر و سیاست این سرزمین ِ آباد خدا    !!!!!!!!!

بعد از کلی پرس و جو  ، البته نه با پای پیاده ، با ماشین ،  خودمان را رساندیم به همان آرامگاه ِ قدیمی .

درش بسته بود ، یک در طوسی ِ آهنی ِ نه چندان بزرگ

و البته قدیمی

نه از آن قدیمی هایی که به عتیقه بزند هاااا ، نه .... که کاش می زد

من عاشق در های قدیمی هستم که مرا پرت کند به سالهای خیلی دور  ،

مرا پرت کند لابه لای تاریخ و زندگی گذشتگانم

از همین     "در"  های معمولی چند دهه ی گذشته.

می دانستم غیر از پنج شنبه ها  ، همیشه درش بسته است

 و غیر از همان   یک روز    با کمی قربان و صدقه رفتن و کمی انعام شاید در را باز کنند 

و باز می دانستم  پیرزنی    پاس دارش   است

اما ایندفعه

یعنی همان روزی که ما رفتیم ،

همان وسط هفته

زوج جوانی از ما استقبال کردند

نمیدانم  مهمان  ِ آن  " پاس دار"  بودند یا خود ِ آن " پاسدار"  که حالا عوض شده اند

با همان استقبال نه چندان شایان و با پر حرفیه مرد جوان وارد باغ بزرگی شدیم با درختان سبز و قطور

با یک هوای ِ ملسی از بوی زندگی و مردگی که پر است  از خانه های ابدی

از در که وارد می شوی ، سمت راست ِ این باغ ِ پر خانه ، ساختمان های کوتاه و قدیمی  با درهای چوبی ِ زیبا

که تو را یاد قاجار می اندازد  خودنمایی می کند که هر کدام آرامگاه خاندانی ِ بعضی از بزرگان است

بی توجه از کنارشان می گذرم

می خواهم  اولین خانه ، خانه ی فروغ باشد که می بینم

 

خیلی نه ، اما بعد از کمی دیدن و خواندن سر در ِ این خانه های سیمانی  به فروغ می رسم

یک خانه ی   کوچک   و  غمگین   و   پر شعر

چینی ِ نازکش را نمی شکنم ، آرام کنارش می نشینم ،

برگهای ریز  روی سنگش را کنار می زنم و برایش شعر هایش را زمزمه می کنم

میگویم کاش برایت فانوسی می آوردم

از آن فانوس های قدیمی ِ نفتی

از آنهایی که وقتی روشن می شود  دل آدم جلا می گیرد

اما نیاوردم

از کجا معلوم شاید ایندفعه که آمدم بیاورم

 

همیشه از  ظهیر الدوله  ,  فروغ   در ذهنم روشن می شد

 

حالا اینجایم  ، در همین آرامگاه ... کنار خانه اش ، بی فانوس

بی گل و گلابی

خالی از هر چیزی ... فقط  با  شعرش

 

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

 دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

کمی آنطرف تر خانه ی "معیری " ست

آسودگی ِ خانه ی فروغ را ندارد ، دورش را شیشه ای گرفته اند  شاید برای حفظ از گزند ِ روزگار

اما غربتش را بیشتر کرده  و غمش را فراوانتر

می نشینم کنار همان  خانه ی شیشه ای اش

و یادم می آید  که چقد عاشق مادرش بود

و خدا دعایش را مستجاب کرد و زودتر از مادر پر کشید و رفت

دلم  عجیب می گیرد  برای اینهمه عشق و تنهایی اش

دوست دارم یک روز با فرصت بیشتر بیایم و کنارش بنشینم ... فقط بنشینم بی کلامی و گفتاری

سکوت باشد و عشق و فکر

 

گوشه ی دیگر ِ دیوار  یک مکان ِ دنج تری هست  که بالایش نوشته " محمد تقی بهار ملک الشعرا"

از پله اش بالا می رویم  و کنار  ستونش می نشینیم

هر چه باشد از خانواده ی "سیاستی " هاست دیگر ، جای تعجب نیست  خانه اش کمی فرق کند با بقیه خانه ها

می خواهم کمی  سکوت باشد  اما مگر پر حرفیه آن مرد جوان می گذارد ،

می خواهد تک تک نفرات را برایمان معرفی کند .... آنقدر عصبانی ام می کند  که بلند می گویم :

میدانم ... همه را می دانم ... تنهایمان می گذاری؟

برای چند دقیقه ای می رود ..... آن هم غنیمتی ست

هنوز نشسته ام کنار ملک الشعرا  و به زندگی پر فراز و نشیبش فکر می کنم 

 کم پیش می آید کسی هم دستی در ادبیات داشته باشد و هم سیاست 

نمی دانم چرا یاد ِ خالق ِ " بینوایان "  می اندازد  مرا

 

کمی آنطرف تر خانه ی ایرج میرزا ست ، میروم کنارش ... به محض دیدنش  لبخند ِ غلیظی بر چهره ام نقش می بندد ...

یاد دیوانش می افتم ، همان دیوان ِ بی سانسور که گاهی دور از چشم پدر از قفسه کتابش بر می داشتم و می خواندم

با دیدنش  نا خودآگاه زمزمه کردم

 

داشت عباس قلی خان پسری .... پسر بی ادب و بی هنری 

اسم او بود علی مردان خان       کلفت خانه .......

 

خواندم و خندیدم و رد شدم

 

روح الله خالقی ، حسین یاحقی ، رضا محجوبی ، داریوش رفیعی را دیدم ،

همان اولین های موسیقی و هنر ایرانی در دنیای معاصر

کناری آرام به خواب رفته بودند و و گاهی آهنگ و کلامشان را مزمه می کردم

 

لبخندی خاص  بر چهره ام نشست  وقتی  خانه ای را خواندم که نوشته بود " قمر الملوک وزیری" 

 یک لبخندی که نمی دانم از چه جنسی ...

خانه اش را به دوستم نشان دادم  او هم با لبخند می خواند و زمزمه می کرد ،

نمیدانم کدام ترانه اش را ، اما زمزمه اش را شنیدم

نمی دانستم این بانوی فرهیخته ، همسایه ی فروغ است  ....  اما می دانم دیگر مانند ِ فروغ می شود برایم ,

هم جنس فروغ

دیگر میدانم ظهیر الدوله منبعد تداغی ِ این دو بانوی زیباست برایم

یک چند دقیقه ای بیشتر کنارش ایستادم  برای روحش با خلوص نیت فاتحه ای خواندم و نثارش کردم

دوست  ندارم از کنارش بروم اما وقت اندک است و چشمان ِ آن جوان پر حرف به ساعتش

خانه ها را خیلی سریعتر از قبل از چشم گذراندییم ،

" باید در را ببندم "  این را همان جوان  همیشه مزاحم گفت  و رفت

بی حرفی از آن باغ پر رمز و راز در آمدیم بی آنکه  یک دل ِ سیر دیده باشیمش

از در که می آیم بیرون با خود زمزمه می کنم

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانیــــــد و در فـــراز کنیـــد

 بعد با خودم می گویم

راستی شب های جمعه چه خبر می شود اینجا

چقد آدمهای خوب هستند در این محفل شبانه با حرف هایی از جنس نور و نوا

.

.

روزها گذشت از آنروز

دیگر نشد بروم .... امروز عجیب دلم هوایش را کرده

شاید چند روز دیگر بروم

بروم برای کمی با فروغ بودن ،  گوش کردن به آواز قمر الملوک

و بودن در لابه لای  اینهمه خانه های سیمانی ِ قدیمی و پر خاطره

 

 

باید رفت و دید و نشست و خواند

 

 

 

 

/ 6 نظر / 94 بازدید
باران

سلام خوش بحالتون که همچین جایی رفتید

میم

شاعرها هم می‌میرند؟

مجللی

سلام به جای زیبا و خوبی اشاره کرده اید من یک بار اینجا رفتم خدا رحمتشون کنه همچنان منتظر نظرات شما در وب لاک هستیم

می ناب

سلام فارابی معتقد است تجمه روح هایی با انرژی مثبت در یک مکان تشکیل بهشت را می دهند و بی شک قبرستان ظهیرالوله آکنده از مثبت است و همین تجمع مثبت است که فضای آنجا بی شباهت به قبرستان است. معمولن زنده ها در قبرستان حس خوبی ندارند اما در قبرستان ظهیرالوله انسان گذشت زمان را حس نمیکند. من تا کنون آنجا نرفته ام اما بی شک اگر یک بار بروم تا آخر عمر درگیر فضای آنجا خواهم بود. آدم اگر میخواهد بمیرد و خاک شود باید آنجا خاک شود خوشا به سعادت اهل قبور ظهیرالوله و خوشا به حال شما که رفتید و دست مریزاد از نوشته ی زیبایتان که هم به لحاظ ساختاری محکم است و هم توصیف فضا را به درستی انجام دادید. ما را هم به هوس انداختید که برویم و آنجا را ببینیم . و خواهیم رفت. و خواهیم دید. سپاس

می ناب

یک چیز دیگر. دو روز است که دارم راجع به طهیرالوله میخوانم مطلب شما باعث شد کنجکاو شوم که این مرد که بوده. واقعن مرد بزرگی بوده است. تاریخ ایران مملو از مردان و زنانی است که برای این سرزمین خون دل خورده اند. ممنون. کلی چیز یاد گرفتیم.

مجللی

سلام من همیشه پستهام مفصل بوده