الهه مهـــــــــــــــــــر

 
نزارقبانی
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
 

یه حسی که همیشه با من بوده و هست و هنوز هم نتونستم از علتش سر در بیاورم  اینه که برای خریدن کتاب، با هر کمیت و کیفیتی ودر هر شرایط زمانی و مکانی باید خودمو به خیابان انقلاب برسونم .......حتی اگه به اون کتاب نیاز مبرم داشته باشم، حتی اگه همون کتاب و در یک کتابفروشی دیگه با قیمت ارزون تر  پیدا کنم، اما هیچ وقت نتونستم خودمو راضی کنم که اونو بخرم و با این جمله " که میرم انقلاب می خرم"  از خیر خریدنش می گذرم  ... ... نمی دونم به این حس  چه می گویند  ...حس نوستالوژیک  یا 0000000000   هرچه که هست این حس و دوست دارم و ازش لذت می برم ... این موضوع را بیان کردم تا بگم که چند ماهی بود دنبال کتاب  "عاشقانه های نزار قبّانی"  بودم  یا گذرم به خیابان انقلاب نمی افتاد و یا  اگر هم می افتاد یادم می رفت برم دنبالش ...خلاصه چند ماه پیش موفق شدم این کتاب و بخرم...  و حالا همدم شبهای تنهایم است....نزّار قبّانی شاعر بزرگ عرب در سال 1923 در سوریه به دنیا آمد تحصیلاتش را در رشته حقوق در سوریه ادامه داد و بعد از فارغ اتحصیلی به خدمت وزارت خارجه ی سوریه در امد و سالها در انجا خدمت کرد و از سفر هایش به کشور های دیگر به عنوان نقطه ی عطف زندگی خود یاد می کند اولین دفتر شعر وی "دختری سبزه رو به من گفت " بود که در سال 1944 به چاپ رسانید که دو گروه مخالف و موافق داشت ...مخالفان او کسانی بودند که از آوردن سخنی نو در عرصه شعر می ترسیدند و گروه دیگر که سخنان وی را خارج از اعتبارات اجتماعی و حرام می دانستند و موافقان او گروهی از روشنفکران بودند...او به کار خود ادامه داد و در شش کتاب دیگر خود از عشق سخن گفته ، عشقی که در جسم  و پیکر محبوب خلاصه می شود...انقلاب درونی  او بعد از جنگهای  اعراب در سال 1967 بود .وی راه تازه ای برای خود یافت و بین دلدار و وطن پیوند بر قرار کرد ..با مرگ همسرِ عراقی تبارش در یک  انفجار در سفارت بیروت جدای از تالمات روحی زبان خشم او را به عرب تیزتر کرد ..او با درازا کشیدن جنگ به لندن و ژنو رفت و با پایان جنگ به بیروت بازگشت و نهایت در اوخر فروردین 1377در بیمارستانی در لندن در گذشت.  روحش شاد

نامه ای از زیر آب

اگر

دوست منی

کمکم کن

تا از پیش ات بروم.

اگر یار منی

کمکم کن

تا از تو شفا یابم.

اگر

 می دانستم که عشق خطر دارد

                                         دل نمی دادم.

اگر

می دانستم که در یا عمیق است

                                        دل نمی زدم.

اگر پایان را می دانستم

آغاز نمی کردم

***

دلتنگ شده ام

به من بیاموز

که ریشه عشقت را از ته بزنم.

به من بیاموز

 که اشک چطور جان می دهد

در خانه ی چشم؟

به من بیاموز

که قلب چگونه می میرد

ودلتنگی خود را می کشد.

****

اگر پیامبری

از این جادو

واز این کفر

             نجاتم ده.

عشق تو

کفر است

رستگارم کن.

اگر توان داری

از این دریا بیرونم بکش

که من شنا نمی دانم

و موج آبی چشمانت

به ژرفایم می کشاند

من

در عشق

نا آزموده ام

              و بی قایق.

اگر پیش تو بها دارم

دستم را بگیر

که من سراپا عاشقم

که من در زیر آب 

                نفس می کشم

من

غرق

غرق

غرق می شوم