الهه مهـــــــــــــــــــر

 
یادش بخیر
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۳
 

 

نشسته ام روی سکوی مغازه ای در خیابان لاله زار .....

نمی دانم عکاسخانه است ؟...کلاه فروشی ست ؟ ... یا ......نمی دانم .....

درش بسته است و خیلی هم  اصرار ندارم بدانم ...

خیابان خلوتی است .... فقط من هستم و دوستم ....

نه اینکه فکر کنید خیابان لاله زار ِ تهرانِ امروز است .....نه ......

خیابان لاله زار امروز یک خیابان  ِ مردانه بازار است

و خانوم هایی    تک و توک ،    سواره اند و گاهی هم پیاده 

 

 

منظورم خیابانِ لاله زار ِ تهران قدیم است  ....شهرک غزالی...

رفته اید.؟ ... شهرک زیبایی است  و تهران قدیم را با همان سبک و سیاق برایت تداعی می کند ..

میدان توپخانه ...میدان بهارستان ... خیابان لاله زار ...

بازار سر پوشیده اش که یاد بازارهای قدیمی ایران می اندازد تو را ، که هنوز پابرجایند

 و نفس می کشند ...مثل همین بازار تهران ، تبریز ، وکیل .....

گاری ها و ماشین های دودی و ترنی که هنوز در بعضی از فیلم ها روشنش می کنند ،

 توپ هایی که در خیلی از سریال ها دیده ایم

و گراند هتلی که رستورانش پاربرجاست و کباب هایش خوشمزه....

و دکور های سریال حضرت یوسف با معماری های مصری اش 

 که باد و باران طبله اش کرده اند بی یادی و نوازشی

شهرکی که تو را یاد هزار دستان می اندازد .....

یاد عکاس خانه ، کیف انگلیسی، یوسف پیامبر   و ..و . ... و   کلاه پهلوی

با آن سنگ فرش هایش که خیلی باید مراقب قدم زدن هایت باشی

******

یک روز ِ پاییزی را همراه دوستم در این شهرک گذراندیم......همراه با باد و آفتابش

 روی سکوی مغازه ای نشسته بودیم و داشتم در مورد کتابی حرف می زدم  که  :

  "  ندارمش و  باید بخرم و بخونمش "

"روی ماه خداوند را ببوس" اسم کتاب بود ...

همینطور مشغول حرف زدن درباره اش بودم که چشمان دوستم برقی زد

و به طرفه العینی  از کیفش در اورد و نشانم داد

گفت همین است دیگر

هدیه اش کرد ...کتاب کم حجمی بود  ... خوشحال شدم ......خیلی زیاد  

و می دانستم  همان شب خواهم خواند و خواندم

دیروز که رفتم تا سری بزنم به کمد خاطراتم ....

 با تکه ای متن مواجه شدم  که مربوط به همان کتاب بود ..

 گویا نقدش کرده بودم برای همان  دوستم .... بدون حذف و اضافه می آورمش :

 

“نمی دونم خوابی یا بیدار ...خوبی یا نه ؟..اما من خوبم ...بعد ظهر خوابیدم و شب بیدار ماندم و کتاب  "روی ماه خداوند را ببوس"....رو  تموم کردم ...کتاب جالبیه .... اولش یه جور ترس بهم غالب شد  یه ترسی که وقتی کتابهای هدایت و می خونم ....یه حس بد   یا..  نمی دونم اسمشو چی بذارم اما بعد  یه حس بهتری بهم دست داد یه حسی که قبلا اون حس و در ک کردم ..که قبلا دچارش شده بودم.....اگه اشتباه نکنم گفتی  این کتاب و نخوندی ... منم یه مدتی مثل  یونس شخصیت کتاب در بودن و نبود خدا شک کرده بودم ...یه مدت طولانی و  سرگردان در یک جزیره ی سرگردان  و بعد با یه چیزایی که قابل اندازه گیری نبود  فهمیدم خدا هست ...

که خدا هست ...

قبلا در این باره فک کنم باهات حرف زدم ......... اما یه چیز این کتاب و خیلی نپسندیدم ....اینکه وقتی مطلق در باره وجود خدا  و بودن و نبودنش حرف می زنه نباید مذهب و وارد کار کنه ...به نظرم  این جنبه از کتاب ، روح کتاب و می گیره .. خیلی حرف زدم نه؟ ..اما حس خوبی از این کتاب دارم و  دوست داشتم دربارش حرف بزنم ...مرسی از بابت کتاب ... ممنونم که همیشه هستی مهربان و می دونم که این همیشه در کنارم بودن وجود داره .......”