الهه مهـــــــــــــــــــر

 
این شب نداشت-آری_الماس خرده خرده
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٥
 

 

برای تو می نویسم ، کولی !!!!!

برای تو  ، که همیشه یکرویه بودنت را عاشقم

برای همان بودن ِ همیشگی ات

برای تو  کولی

 که همیشه خوش نشسته ای و این خوش نشینی ها را  با چیزی  و کسی عوض نکردی

نه اینکه عوض نشدی ، نه . عوض شدی ، گاهی زبانت ، گاهی فرهنگت ، گاهی دیگر مذهبت ، زندگی ات

اما ماهیتت نه .

هنوز هر کجا ، شوخی و شنگی ات  نشانه ات است.

لوندی ات ،

سیاه سوختگی ات ،

شهر آشو بی ات ،

سر مستی ات ،  نشانه ات است ،

هنوز همان آوازه خوا ن  ِ کوی و برزنی

هنوز شور انگیز ِ هر محفلی

هنوز خلخال را به یاد تو می بندم

هنوز ساز و رقص و آواز مرا یاد ِ تو می اندازد

کوچیدن و  لحاف آسمان مرا یاد تو می اندازد

ستاره و شب  و آتش مرا یاد تو می اندازد

بی قید و رها بودن مرا یاد تو میاندازد

و رقص ....

اصلا تو گره خورده ای با شب و اتش و رقص

 

تو را دوست دارم

همیشه قدیمی ها را دوست داشتم

قدیمی هایی که قدمتی  بس سخت و سنگین دارند درست مثل تو

تو کولی...................

تو یی که همه جا هستی ، همیشه بودی ، خوب که فکر می کنم ،  آن دور ها هم بودی

خیلی دور ،  دور به درازای یک تاریخ چند صد ساله

به بهرام گور ، حتی دورتر از او . سالها قبل از بهرام گور

می گویند هند مامنت بوده ، امدی و امدی  تا به کابل رسیدی و شدی "کاولی"

به ایران که رسیدی شدی   لولی

بعد از "سند" که رد شدی ، شدی    سندی

و همینطور آمدی و اسم عوض می کردی  اما همیشه خودت بودی

 

همیشه یادت لبخند بر لبم می نشاند

یاد ِ تو که گاهی کولی هستی و گاهی لولی

گاهی قرشمال می شوی و گاهی غربالبند و گاهی غره چی

گاهی اسمت را "زت" می گذارند و گاهی جیپسی"

گاهی در خراسان خودمان هستی و گوشه ای از کلیدر خودنمایی می کنی  و چشم "شیدا" را به خود می کشانی

گاهی در آذرباییجانی و گاهی دیگر بر کرانه ی دریای خزر ، بر کرانش بی پای افزار  پا به زمین می کوبی

گاهی در خرمشهر و اهواز انگشت اشاره به سوی توست 

گاهی هم خاک کویر را شرابی می کنی 

 

گاهی "آیینه" داستان منیرو می شوی  ، یک اینه ی شهر آشوب

یک قهرمانِ قافله آشوب

گاهی هم در دستان آن قدیمی های ِ بزرگ خودنمایی می کنی ، انجا هم می شوی قهرمان داستان

مثلا  در دستان مولانا ، گاهی "عقل دزدی" می شوی و گاه " رقص کن" و گاهی هم شنگول

شهر پر شد از لولیان عقل دزد        هم بدزدد هم بخواهد دستمزد

 

 گاهی هم    دیوانگی ات را جار می زند : ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد

آنقدر دوستت دارد  که همیشه کنار دستشی

 

و حافظ این شیخ اجل  هم ....  گاه و بی گاه  دلش رمیده ات می شود و با دلبری ات  صبر و قرار ش را می ربایی

دلم رمیده ی لولی وشیست شور انگیز

گاهی هم بر لبان  زیبای  سیمین زمزمه می شوی

تو را در  " من " و " ما" می بیند و فریاد می زند

و با صدایی رسا تر " همایون "  می خواند  و همراه او همه جا و همه کس زمزمه ات می کنند

 

تو همه جا هستی ، همیشه بودی ، خوب که فکر می کنم ، در آنسوی مرزهای سرزمین من هم بودی

در ان سوی بیایانها  و  دریا ها  ، همینطور کشیده می شوی از شرق به غرب ، تا جنوب و شمال

از  اسپانیا تا  انگلس و  فرانسه 

آنجا هم قهرمان داستانهایی

می شوی "اسماردا"ی  عاشق در  دستان خالقت ویکتور هوگو

گاهی در داستان "پوشگین" هستی و گاهی  در دستان شارل بودلر

تو جهانی هستی ، هر جایی از این کره خاکی حیاتی دارد تو خودت را رسانده ای  تا چشمانی را سر ذوق بیاوری و دلی را پر آشوب

حتی اگر خانه به دوش باشی

حتی اگر به نام های مختلف خوانده شوی

برایت یک آتش کافیست و " مانِس" ی که تو را به وجد آورد 

بشوی لولی وشی سحر آمیز و گاهی مغموم

کاش همیشه مانسی باشد و اتشی و آسمانی و ستاره

که اگر نباشند  آنهمه لوندی و سرمستی  فسرده  می شود و همه جا گنگ می شود و آنگاه  " سیمین " با دلگرفتگی ِ مداوم می خواند  

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب تاریکی فشرده

و همایون با سازی که دیگر در دستانت نیست ، همنوا با سیمین  با صدایی شبیه به فریاد  می خواند :

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟

و من غمگینانه گوش می دهم به اینهمه نبودن