الهه مهـــــــــــــــــــر

 
گاهی راهتان را کج کنید به طرفش...
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠
 

 

 حتما برای یک دفعه هم شده مسیر  "میدان انقلاب  تا تئاتر شهر " را رفته اید

یک خیابان ِ پر از آدم  و پر از کتاب و  پر از ماشین و  پر از کافه

یک خیابان شلوغ و  نه چندان طولانی ...... اما پر از حس های خوب

این دو جا ، یعنی همین خیابان را دوست دارم  .... آن هم خیلی زیاد .....

حس های خوبی را تجربه کرده ام در این دو مکان .....

حس های کشداری که هنوز کش می آیند و می چسبند و با تو می مانند و گذشت زمان نه کمرنگشان می کند و نه خاک و خاک الود..حس هایی.که شده اند خاطره ...

 هر وقت  رد می شوم از کنارشان ...یا می روم توی شان و یا گاهی که خودم را گم می کنم در لایه های تو در توی آن ....

خود به خود بیدار می شوند آن حس ها و خاطرات و من هیچ جلویشان را نمی گیرم ....

می گذارم بیایند و بیدار شوند،  با تو چند قدمی بر می دارند و گاهی جلوتر از تو می دوند و بعد که سیرابت کردند یواش یواش بر می گردند و محو می شوند و می روند در پسین ذهن ..

همانجا می مانند و و دوباره می خوابند تا بیدار شدن دوباره

چه فرقی می کند از میدان انقلاب راه را بکشانی  به تئاتر شهر ، یا از تئاتر شهر  برسی میدان انقلاب...هردویش یکی ست

از انقلاب  .....ازدحامش را دوست دارم، مردمی از هر رنگی و سنی و با هر لباسی ، انگار خودش دانشگاهی ست برای خودش که تو را با خودت درگیر می کند  و تمام حس های جامعه شناختی و روانشناختی را در تو به فوران می آورد

کتابفروشی ها  و کتابهایش را عاشقم .....هر جای این کره ی خاکی باشم برای خریدن کتاب خودم را می رسانم به انقلاب ... یعنی تمام سعی ام بر این است و این یک حس نوستالوژی را در من زنده می کند .....

سر ذوق می آیم وقتی کتاب های پشت ویترین را می بینم  ....مکث می کنم ...قیمت می کنم ......ورق می زنم و نهایت می خرم    ......  

سینما هایش را یک جور دیگر دوست دارم ، حتی رد شدن از کنارشان من را حالی به حالی می کند ، خیلی از  فیلم های خوبم را آنجا دیدم ... بهمن و مرکزی و  سپیده ....

و با کمی تغییر  کافه ای می شوند  و روبرویت سبز می شوند و وسوسه ی خوردن قهوه ای و بستنی در جانت می غلتد و چه بسا همیشه پیروز میدان می شوند

سیاه و سپید  ، معاصر ، ویونا  و هنر گاهی دنج می شوند برایت برای خوردن یک چای و کیک  و گاهی پیتزاهای مخصوصش  و کمی فکر  با چاشنی ِ تنهایی  و کتاب

کافه هایی که ادامه می یابند تا تاتر شهر ...و .....و .....و   

 

ساختمان گرد تاتر شهر فوقالعاده ست .....  قبله گاهیست برای  هنرمندان که من سر سوزنی  ذوقی نداریم در این وادی و تنها تماشاگرش هستم و از دیدنش لذت می برم ، با جوانهایی که جویای نامند و چشم به هر سو می کشند تا صید کارگردانی شوند،

 با آن حوض های ابی رنگ و فواره های گاه و بی گاه آبش  که روزگاری مرا می نشاند دورش و چشم می گردانم برای دیدن دوستی  و خوردن یک نسکافه در همان اطراف ،

و پارک نه چندان بزرگش  که  سایه سار درختانش  پناگاه خوبی ست برای کمی دوری از آفتاب و گرما

حس خوبیست این خیابان برایم  و  گاهی از سر ذوق راهم را کج می کنم به طرفشان

راهتان را کج کنید گاهی  به طرفش .....