الهه مهـــــــــــــــــــر

 
به یاد مادرم نازلی
نویسنده : گردآفرید - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٠
 

 کودک بودیم ، مادر دست ما را می گرفت و از خطر های جهان نجاتمان می داد. مادر زیاد شادی ندیده بود ، مادر زیاد اذیت شده بود. مادر، بزرگ بود ،       مادر بزرگ ترین بود.

 

با مادر قهر می کردم و می گفتم بچه ها را پرو بار می آوری ، مرا به آغوش می کشید و و در گوشم می گفت تو از همه شان پررو تری .

 

وقتی بچه ها نبودند خوراکی های جالب می آورد و می گفت این را برای تو نگه داشته ام ، به بچه ها نگو . مادر دروغ می گفت ، او با همه ی بچه ها ارتباط مخصوصی داشت و می خواست بچه ها بزرگ شوند. او نمی دانست که        آدم ها در تنهایی بزرگ می شوند .

 

روزی برایش شعر خواندم ، بغلم کرد و هر دو گریه کردیم ، بلند شدن پاهایم را از زمین احساس کردم،     مادر شعر بود .

 

چند تکه طلا داشت ، نشانم می داد و می گفت کدام را با کدام پولی که برایش فرستاده ام خریده است. مادر بعضی وقت ها کودک می شد،     آدم های پاک زود کودک می شوند.

 

سراغ دورترین آدم ها می رفت . می گفت اگر آدم ها دور شوند تنها می مانند. آدمهای تنها زود از بین ما می روند .     مادر زندگی بود.

 

خیلی چیزها می دانست که خیلی ها نمی دانستند . وقتی پدر رفت فضای خانه تلخ شد و همه گریه می کردند. خیلی گریه می کردند . مادرمانند  قدیسی در میان جمع ایستاد و در حالی که به آرامی گریه می کرد گفت اشک و شیون را تمام کنید،    بچه ها اذیت می شوند.

 

وقتی رفت ، ده ها مرد و زن و کوچک و بزرگ که خیلی هایشان را نمی شناختم در مقابل خانه اش در تبریز دست به سینه ایستاده بودند و گریه می کردند. او بچه های زیادی داشت. حتی بچه هایی که از خودش هم بزرگتر بودند.  

 

روزنامه شرق... 30 دی ماه 1391

 


 
 
سعدیا .....
نویسنده : گردآفرید - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢
 

 امروز عجیب دلم شیراز را خواست

تا بروم کنار سعدیه و در آن باغ دلگشایش غزلی را به لب تر کنم ......

 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نه قوتی که توانم کناره جستن از او

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

نه دست صبر که در آستین عقل برم

نه پای عقل که در دامن قرار کشم

ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست

جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم

چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو

چرا صبور نباشم که جور یار کشم

شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل

ضرورتست که درد سر خمار کشم

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید

کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم