الهه مهـــــــــــــــــــر

 
محمود دولت آبادی
نویسنده : گردآفرید - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٢
 

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده . شاید نخواهی هم .شاید هم بخواهی و ندانی .نتوانی که بدانی .........

عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن ،عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست،که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند، می چزاند. می کوبد و می دواند. دیوانه به صحرا! ــــــــــــــــ 

 " جای خالی ِ سلوچ "

 

ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم؛بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.

اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است.وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!

ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!

"کلیدر"

 

 

دولت آبادی و قلمش را همیشه دوست داشتم

 


 
 
آه .... ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
نویسنده : گردآفرید - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٧
 

 

نه تو می مانی و نه اندوه

نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند.......

.

.

"کیوان شاهبداغی"

.

.

.

 دی آمد

و

دی رفتم

.

.

که فقط خاطره ها خواهد ماند......

 

 

پ.ن. عنوان متن برگرفته از شعر فاضل نظری می باشد