الهه مهـــــــــــــــــــر

 
نفرین به سفر........
نویسنده : گردآفرید - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳۱
 

 

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
 آگاه ز هر بگو مگوی هم


هر روز سلام و پرسش و خنده
 هر روز قرار روز آینده


 عمر آینه ی بهشت ، اما ............... آه
 بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

 
 اکنون دل من شکســــــــــته و خسته ست
 زیرا یکی از دریچه ها بسته ست


 نه مهر فســـــون ، نه ماه  جــــــــــــادو کــــــرد
 نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد


 
 
عید آمد و عید آمد
نویسنده : گردآفرید - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩
 

 

روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاســـت

می زخمخانه به جوش آمده می باید خواست

 

 


نوبه ی زهد فروشان گران جان بگذشـت

وقت رندی و طلب کردن رندان پیداست


 


 
 
ای خدای آسمان و زمین
نویسنده : گردآفرید - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥
 

 

می دانم آنقدر بزرگی که خشمت را اینگونه نازل نمی کنی بر بندگانت

آخر ما بندگان بچه های تو هستیم ....ساخته ی دست تو

پس به دل آن مـــــــادران داغدیـــــــــــــده

به اشـــــــک آن یتیمان بی پنـــــاه

تمام کـــــن این غائـــــــــله را

ای خدای آسمان و زمین

        


 
 
با تمام وجود
نویسنده : گردآفرید - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳
 

 

از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

 


 
 
حسین پناهی
نویسنده : گردآفرید - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧
 

 

هجدهم مرداد 83

روزی که حسین پناهی  "تنهایی " را رخت بر بست از این  دنیای خاکی

 ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیاکانم
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
دوست خوب من


وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم
وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند

 
ماباید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما باید دوست بداریم

 ×××××××××××

روحش قرین رحمت دوست

 


 
 
تنهایی
نویسنده : گردآفرید - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥
 

 

در لحظه های تزلزل و تنهایی

وقتی بیایی

دست من از وسعت بر می خیزد

ونگاهم

                  بی اندکی قناعت

                                                   زمین را می گیرد...

 

آه خدایا

وقتی بیایی چگونه در مقابل تو ای وای

برای کدام معصیت به بار نشسته

                افسوسمند سجده کنم

 

دریغا

از تو به جز نامی

هیچ نمی دانم

از این پنجره که

پیش روی من نشانده ای

یک شب به خانه ی من بیا

 

                                 خدا!

دل سرما زده ام را

در قطیفه ای از نور بپوشان...

دیشب یک سبد

پر سیاوشان از باغ تو چیدم

وبرای این دل مسموم جوشاندم

                                   تا بیایی

اینجا روح مجروحم تنهاست

تنها تر از تنهایی بی پناهی

اینجا نه اینکه تو نیستی

اینجا من کورم

یک شب به خانه ی من بیا

برای تو

طاق نصرتی از بهار می بندم

با آویختن فانوس های روشن

                                   آسمانی می کنم

وبرایت

فرشی می بافم از گل یاس

ودل مغرورم را می شکنم

با تیشه ای که تو به من خواهی داد

یک شب

از این دریچه بیا

تنم را

در چشمه ی نور می شویم

برهنه تر از آب

از پله ها بالا می آیم

آنگاه در برابر تو خواهم مرد...

کی می آیی؟

امشب هوای چشم من بارانی است

دلم را می خواهم

در هوای بارانی

پیش تو جا بگذارم

زیر همان درخت

که پیغمبرانت شنیدند

روی بافه ای از شبنم و اشک

ای نور-نور

چگونه می توان روبه روی تو ایستاد

بی آنکه سایه ای

سنگینمان کند

بیا و مرا

با عشقی ابدی هم آشیان کن...

 

  زنده یاد    سلمان هراتی