الهه مهـــــــــــــــــــر

 
سال نو
نویسنده : گردآفرید - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 

.

همیشه از بعضی چیزها لذت می برم ...وقتی می گویم لذت ...منظورم این است که آن چیز را با تمام وجود حس می کنم  و این حس را در خودم جاری می کنم  و با آن زندگی می کنم ....اینگونه است که  لذت می برم .............خوردن چای ، بارش باران ، برف ، دیدن یک آسمان پر ستاره ....سیاهی شب ، سکوت ...سفر .......اینها، همان بعضی چیزها هستند که برایم لذت بخشن ...شاید ساعتها بنشینم به سکوت گوش بدهم ...یا دستم را زیر چانه ام بگذارم و به آسمان خیره شوم  یا ........بعد به اندازه ی یک روز و شایدم چند روز پر انرژی می شوم ...شاد و  با طراوتم  ......... اینها مقدمه ایست که بگویم دو روز مانده به عید " بر سر شهر  من  و  کوی من  و  برزن من " برف شروع به باریدن کرد......برفی که شاید چندین سال انتظارش را کشیده بودم ....برفی که باز برای آمدنش باید منتظر بود ...نه اینکه برف و باریدنش را ندیده باشم ..نه .... بارش برف را ، شهر برفی را دیدم حتی برف بازی   هم   کردم ...آدم برفی هم درست کردم ...عکس هم گرفتم......اما بارش برف در شهر من و کوی من، یک لطف دیگری دارد که شامل حالم شد ... از خدا هم مرسی هستم...اما.....ایندفعه .....

 

دو روز مانده به عید: استرس اینکه سبزه ات سرما نخورد ، هفت سینت کامل باشد ...ماهیت نمیرد ...یه سر به اتوشویی بزنی و...یه سر به خیاطی ...دنبال کلید ساز ...برق کار  و کلی کارهای عقب افتاده دیگر مخصوصا برای منی که همه ی کارهایم دقیقه نود است کمی مشکل ساز شد ...مشکل ساز از این جهت که.....

 

از برفی که سالها منتظرش بودم...... نتوانستم حظ وافر ببرم  ....حظ بردم اما نه وافر .....دوست داشتم زیر برف قدم بزنم، نشد ...دوست داشتم حداقل یک ساعت  باریدنش را ببینم ..نشد ......خیلی چیزاهای دیگر هم دوست داشتم اما نشد ...نشد که نشد ....الان که فکر می کنم از دست خودم عصبانی هستم که عید ، هر سال می اید ....که اتو شویی و خیاطی و کلید سازی همیشه هست .....که اگر امسال هم هفت سین نداشتم هیچ اتفاقی نمی افتاد ........اما برف ...نه ...همیشه و هر سال نیست ....قند سابیدن فلک را دیدم اما نه تنها شاد و با طراوت  نشدم  کلی هم طی اون روزها انرژی از دست دادم ....عهد بستم  که در هر شرایطی روحم را باطراوت کنم ...در هر شرایطی......منتظرت هستم

 ای برف

ای پیک خوشبختی

 

*****************

 

از قبل ِ عید کتابی را گرفته بودم دستم برای خواندن .. و به خاطر همان دقیقه نود بودنم تنها چند صفحه اش را خواندم  و بقیه اش را گذاشتم در سال جدید....... ...خواندم ...و طی چند شب  و بیدار موندن تا نزدیکای صبح  تمومش کردم ...... بعد از تموم کردنش به این فکر کردم  ....   کاش، کتاب دیگری را برای این اولین روزها سال جدید می خواندم ...."همسایه ها" اسم کتابی بود که خواندم  از "احمد محمود".......تلخ بود و گزنده ....از دهه ی 30 می گوید ....گزنده و تلخ .....گویی سال 90 است....باز همان سنتهای دست و پا گیر ....باز همان تلخی های جامعه ...باز همان فرهنگ عوامانه .....هنوز همانهایی که در این کتاب ترسیم شده بود هستیم .......60 سال ....زمان کمی نیست .....همه چیز سر جای خودش است ، چیزی تغییر نکرده ...نه اینکه اصلا تغییر نکرده باشد ها ....نه .....ظاهر امر تغیرات زیادی بوجود آمده که قابل  قیاس نیست ...اما   زیر پوست شهر همه چیز جا خشک کرده است   ......همه چیز.....همه چیــــــــــــــــــــــــــیز........................ چرا ما ایرانی ها در   درجا زدن     حرف اول را می زنیم .........چرا؟

 

 

پی نوشت: این کتاب هدیه ای بود از یه دوست......مرسی دوست جانـــــــــــــــــ م .....