الهه مهـــــــــــــــــــر

 
نوروز مبارک
نویسنده : گردآفرید - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
 

آمد بهار ای دوستان، منزل سوی دوستان کنیم

گرد غــــــــــریبان چمن خیــــــزید تا جولان کنیم

امروز چون زنبورها، پران شــــــویم از گل به گل

تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادن کنبـم

آمد رسولـــــــی از چمن کیـن طبل را پنهان مزن

ما طبل خانه عشــــق را از نعرها ویـــــران کنیم

بشنـــــــو سماع آسمان، خیزید ای دیوانــــــگان

جانم فدای عاشـــقان، امروز جان افشــــان کنیم

 

 

پی نوشت: این سفره هفت سین را تقدیم می کنم به عمو حسین که سالهای زیادی دور از وطن نوروزش را جشن می گیرد......عمو جون نوروز مبارک

.

 


 
 
برف
نویسنده : گردآفرید - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
 

برف می بارد و طفلان ، همه شاد

برف می بارد و یاران همه مست

سینه ریز الماس ، از گلوی فلک پیر گسست


قند می ساید ،  به سر تازه عروسان دیار من و تو 

بر سر شهر  من و کوی من و برزن من

شده پر برف همه دامن من

برف می بارد و هر دانه برف

پیک خوشبختی هاست

ای فلک قند بسای


بر سر این همه عاشق ، که در این شهر قشنگ

ره دل می پویند

و من از دیدن برف

یاد آن یار ز کف رفته زدل می بینم

که مرا دست بدست

به همه کوچه و پس کوچه ی شهر

می کشید از پی دل خرم و مست

..........................................

...............................

.....................


 
 
سیمین دانشور در سن 90 سالگی درگذشت....
نویسنده : گردآفرید - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
 

   مرگ من سفری نیست

                                  هجرتی ست

 

  از وطنی که دوست نمی داشتم

  به خاطر نامردمانش.........

 

سه شنبه 2 سپتامبر 1953/11 شهریور 1331 ایتالیا

جلال عزیزم، قربانت گردم. رفتم و از سخت جانی های خود سخت شرمنده ام. بی تو یک دم زیستن شرط وفاداری نبود. وقتی از تو جدا شدم همانطور که پیش بینی می کردم، مثل جفت مرغان مهاجر چندان اندوهی فرا گرفتم که از گریه نتوانستم خودداری کنم. در طیّـاره با وجود متلک های این و آن که آمریکا رفتن گریه ندارد و غیره، باز تا مدتی، یعنی تا وقتی از مرز ایران دور شدیم، گریه می کردم و هرچه می کوشیدم خود را آرام بکنم نمی توانستم. اکنون که این کاغذ را می نویسم کمی آرام شده ام و رضا به داده ،داده ام. باری، خود کرده را تدبیر نیست

فقط جلال عزیز، اگر تو بودی، دیگر هیچ غصه ای نداشتم و باور کن که با وجود تمام این تشریفات انگار یک خاری در گلویم نشسته است. زن مهماندار که اشک های مرا دید پرسید از معشوقت جدا شده ای؟ بقیه را از رم برایت خواهم نوشت و اگر زنده ماندیم و به لندن رسیدیم کاغذ را از لندن برایت پست خواهم کرد. اکنون الوداع

×××××××××× 

می‏دانی چطوری است سیمین جان؟ از کاغذهایت - گرچه چیزی نمی‏نویسی - پیداست که تو هم حال مرا داری،ولی این هم هست که برای غصّه‏های تو مفرّی و یا مفرهایی هم هست که جلب توجّهت را می‏کند و نمی‏گذارد زیادناراحت باشی. و اینقدر دیدنی هست که خیلی چیزها را از یادت می‏برد. از کاغذهایت پیداست. خودت نوشته بودی‏که حالت ((بهتر از آن است که متوقع بودی.)) بدان که بهتر هم خواهد شد. اگر به مناسبتی، دو سطر یاد هندوستان بی‏بو و بی خاصیت من می‏افتی، دو سطر بعد مشاهدات جالب خودت را می‏نویسی. و همین انصراف خاطر اجباری‏خودش بزرگترین کمک‏ها را به تو می‏تواند بکند... هیچ می‏دانی که یک همچه سفری تو را چقدر کامل خواهد کرد؟ نم‏بدبخت که اینجا بالاخره ماندنی شدم ولی اصلاً تو بگذار چشمهایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتربشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است

 روحش قرین رحمت دوست