الهه مهـــــــــــــــــــر

 
بودن های قدیمی
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۳
 

 نمی دانم چگونه وارد این مجاز خانه شدم ، این مجاز خانه یعنی همین دنیای مجازی ِ وبلاگ و وبلاگ نویسی ،

شاید بودن ِ کسی ، خواندن نثری یا زمزمه ی شعری بود یا از سر کنجکاوی؛

نمی دانم هر چه که بود آمدم و ماندگار شدم، آن قدر ماندگار که شد خانه ی دوم من.

غمگین که بودم ، بغض که داشتم ، سرخوش که می شدم ، دلتنگی که می آمد سراغم ، می آمدم پشت سیستم قدیمی  و با فشار دادن چند دکمه وارد این خانه می شدم ؛

فرقی هم نمی کرد صبح باشد یا شب ، ظهر باشد یا  نصف شب ؛ می رفتی و می دیدی این همه رنگ و لعاب و نوشته هایِ هرچند مجازی را؛

  از این وبلاگ به آن وبلاگ ، از این نوشته به آن نوشته.

  گاهی می نوشتم ، گاهی می نوشتند ....

 لحن ها بوی دوستی می داد و گاهی هم دشمنی ......

 پیام ها عمومی  بودن و گاهی خصوصی....  

در این گاهی ها بسیار دوستی ها شکفته شد ، بسیار دوستی ها عمیق شد ،

بسیار سفر ها رفته شد؛ بسیار بودن ها ناب شد....

همدلی هم بود ، هم کاری هم بود ، دلتنگی هم بود ، بغض هم بود، خنده های مستانه هم بود

در عین حال  کنارشان زهراب ِ دشمنی هم  ریخته شد، حس حسادت برافروخته شد ، و گاهی کمی دشمنی هم به بار نشست، همه شان را دوست داشتم .

همیشه خوبی که نمی شود، دل ِ آدمی را می زند این همه خوبی، کمی هم باید دشمنی دید، کمی دلتنگی ، کمی بغض ؛ چاشنی هم اند ، مکمل هم .

این جا را همیشه همین قدر دوست داشتم ،

اما فکر می کنم هر چیزی یک آغاز و پایانی دارد،  مثل ِ بعضی دوستی ها، بعضی بازی ها ، مثل ِ بعضی بـودن هـــــــا ؛

 به یقین نرسیدم اما انگار ماه هاست عمر این فضای مجازی هم به پایان رسیده،  این مجاز خانه ها، انگار نفس های آخرش را می کشد تک و توکی بازند، مثل ِ یک خیابان خلوت می ماند،

 از یک وقتی به بعد دیگر کم آمدم این جا ، خیلی کم، اما هروقت که آمدم حسابی گشت زدم تمام ِ خاطرات نوشته شده را،

به خانه ی تک تک دوستان سر زدم اگر دری باز بود برای شان به یادگار خطی نوشتم ، در این گشت زدن ها  - گزاف نیست بگویم گشت زدن های ِ چند ساعته-  هی کیفور شدم و هی بغض کردم و هی از ته قلب بلند و کشدار گفتم " یادش بخیــــــــر"

برای این همه حس های خوب ،

این همه کیفور شدن ها ،

دورهمی ها،

خاطرات ها،

دوستی های این مجاز خانه است که نتوانستم با لاین و واتساپ و تلگرام رابطه برقرار کنم ،

حتی اینستا گرام با همه ی شباهت هایی که به این جا دارد نیز نتوانست حس های جاندار وبگردی را در جانم بریزد ،

انگار این جا ، مردمش ، بویش ، رنگش  از یک اصالت خاصی برخوردار است،

یک اصالت چند ساله  که حقیقت ها  " رو" هست برایت ، آدم ها بیشتر مثل ِ کف ِ دست می مانند صاف و ساده که هیچ کجا آن را نمی بینی ، نمی چشی ،

 حتی اگر کانال تلگرامت را هی آپدیت کنی و هی فلان تعداد بیننده داشته باشد،

 حتی اگر اینستا گرامت فلان قدر  فالور داشته باشد ،

 این جا یک چیز دیگر است ، این جا پر است از خاطرات ِ پرخنده، پر است از دوستی های ندیده ی قشنگ

 

 

 دوستی برایم نوشت : در این جا پست هوا کن نه جای ِ دیگر ،

آن یکی گفت  ".......... و همه مطالبتون از کانالتون خوندم و می خونم فقط جوین نمی شم

ای کاش همونهایی که می نویسید رو توی وب هم بزارید"

 

 

 دوست دارم ، دوست دارم بار دیگر خیابان های این جا شلوغ  شوند،

آدم ها به هم طعنه بزنند ،

  با هم بغض کنند و بخندند و حتی حسادت کنند ،

  باز دوستی ها شکفته شود،

  از دور برای هم دست تکان دهند ، گل بفرستند و بوسه برایت پرت کنند هوا

    اما باید یک حسی باشد ،

  از همان حس های قدیمی که جانت را برای نوشتن ِ این جا به پرواز در آورد ،

هر چه با خودم کلنجار رفتم انگار هنوز حس هایم جان نگرفتند،

خدا را چه دیدی شاید باز هم بنویسم و بنویسیم و گل بفرستیم و ببینیم هم ِ مجازی خودمان را ....

که گاهی دیدن ِ این هم ِ مجازی لطفش بیشتر است از دیدن های واقعی

 

 

در آخر این که

پیشاپیش بهارتان  فرخنده

سالی پر از سلامتی و سلامتی و شادی و پر پولی برای تان آرزو می کنم  

 

 

پ.ن: بس که نیومدم اینجا همه چیز از یادم رفته، یک ساعته که می خوام عکسی پست کنم نمیشه ، البته شایدم آلزایمر گرفتم ... لبخندچشمکچشمک


 
 
سه اپیزود از باران
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٥
 
اپیزود اول
 
"باران"  گواهی نامه ندارد”
 
 
زمان : خرداد 74.....مکان : منزل پدر ِ دوست جان
 
 

موقعیت: ماشین ِ پدر ِ دوست جان تازه از تعمیرگاه آمده ( بخاطر تصادفی که دوست جان کرده بود) و باران مشغول تمیز کردن  داخل ماشین 
 

پدرِ دوست جان : "  باران می تونی ماشین و یه کم جابجا کنی"
باران:  " نه بلد نیستم "
 

پدر دوست جان : " ببین باران جان ، این پدال ترمزه ...گفتم ترمز کن ترمز کن ...آماده ای ؟ "
 

باران :  "بعـــــــــــــــــــــــــــــــله "


پدر دوست جان :   "ترمز کن  ....."

بووووووووووم

باران به جای ترمز پایش را گذاشت روی گاز و ماشین تازه از تعمیرگاه برگشته چنان به دیوار خانه خورد که دوباره راهیه تعمیرگاه شد
.
.

اپیزود دوم 

"باران"در حال گرفتن گواهی نامه

زمان 6 تیر  84....مکان : خانه ی  " باران " و   "دوست جان"

موقعیت: دوست جان در حال چرت بعد ظهری ست که اگر نزند سردرد می آورد و باران  اصرار دارد که خیابان ها خلوت است و برویم  کمی تمرین رانندگی ...دوست جان را با تانی روانه می کند

دوست جان:  " اماده ای .... روشن کن بریم "

 

(چند دقیقه بعد) باران :  " چطوره ؟ خوب می رونم "

 

دوست جان :  " آره فکر نمی کردم  با چند جلسه رفتن اینقد امادگی داشته باشی ...مراقب باش...اینجا یه پیچه "

 

بوووووووووووووووووووووووووووووووم

 

جاده پیچید و باران نپیچید و زد دیوار خانه یمردم را پایین اورد و دوست جان می خندید و باران با بغض نگاه می کرد

.

.

اپیزد سوم 

 

 " باران " چند ماه بعد از گرفتن گواهی نامه

 

زمان : 23 آذر 86 ...... مکان : قبرستان

 

موقعیت: باران و دوست جان از زیارت قبور بر می گشتند

 

باران: "  از اینجا تا خونه من برونم "

 

دوست جان: "  امروز شلوغه .... بزار واسه بعد "

 

باران:  " خلاصه چی ...باید که تو شلوغی رانندگی  بکنم یا نه "

 

دوست جان: "  اکی "

 

 ماشین را از پارک در آوردن همانا و رفتن  تو شکم یک پیکان پر از آدم همانا

 

باز خنده دوست جان و بغض باران و عصبانیت راننده پیکان

 

5 سال است که گواهی نامه در ان ته ته های کشو  خاک می خورد و باران حتی جرات روشن و خاموش کردن ماشین را ندارد

 

5 سال است که هر روز از آشنا و فامیل و دوست و دوست جان حرف و حدیث می شنود که چرا نباید رانندگی کنی ....فلانی راننده شد و تو چه کم از این داری و از ان

 

 و  5 سال است با خودش کلنجار می رود  باران،برای 1 ساعت نشستن ِ  تنها پشت فرمان ماشین

 

اما نتیجه ای ندارد که ندارد

به نظر شما این باران راننده می شود؟؟؟

 پاییز 91

 


و هنوز هم باران رانندگی نمی کند .....


 
 
تو را .......
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۱
 

 

تو را دوست دارم

چون نان و نمک

چون لبان گر گرفته از تب

که نیمشبان در التهاب قطره ای آب 

بر شیر آبی بچسبد

 

 

تو را دوست دارم 

چون غوغای درونم

لرزش دل و دستم

در آستانه ی دیداری در .....

 

تو را دوست دارم چون گفتن " شکر خدا زنده ام"

 

 

 

ناظم حکمت    شاعری که" دوستی خاص "من را  با وی آشنا کرد

هر چند آنقدر بی مهر است که دوستی را " دست و پا " شکسته می داند

!!!!!!!


 
 
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٩
 

.

.

.

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

.

.

 

 


 
 
وطنم ......
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٤
 

 

سپاس خدای را عزّ وجلّ

 

سپاس خدای را عزّ وجلّ

 

سپاس خدای را عزّ وجلّ

 

 

مرسی جناب ظریف

 

و

 

و

مرسی از شما

 


 
 
یادش بخیر
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۳
 

 

نشسته ام روی سکوی مغازه ای در خیابان لاله زار .....

نمی دانم عکاسخانه است ؟...کلاه فروشی ست ؟ ... یا ......نمی دانم .....

درش بسته است و خیلی هم  اصرار ندارم بدانم ...

خیابان خلوتی است .... فقط من هستم و دوستم ....

نه اینکه فکر کنید خیابان لاله زار ِ تهرانِ امروز است .....نه ......

خیابان لاله زار امروز یک خیابان  ِ مردانه بازار است

و خانوم هایی    تک و توک ،    سواره اند و گاهی هم پیاده 

 

 

منظورم خیابانِ لاله زار ِ تهران قدیم است  ....شهرک غزالی...

رفته اید.؟ ... شهرک زیبایی است  و تهران قدیم را با همان سبک و سیاق برایت تداعی می کند ..

میدان توپخانه ...میدان بهارستان ... خیابان لاله زار ...

بازار سر پوشیده اش که یاد بازارهای قدیمی ایران می اندازد تو را ، که هنوز پابرجایند

 و نفس می کشند ...مثل همین بازار تهران ، تبریز ، وکیل .....

گاری ها و ماشین های دودی و ترنی که هنوز در بعضی از فیلم ها روشنش می کنند ،

 توپ هایی که در خیلی از سریال ها دیده ایم

و گراند هتلی که رستورانش پاربرجاست و کباب هایش خوشمزه....

و دکور های سریال حضرت یوسف با معماری های مصری اش 

 که باد و باران طبله اش کرده اند بی یادی و نوازشی

شهرکی که تو را یاد هزار دستان می اندازد .....

یاد عکاس خانه ، کیف انگلیسی، یوسف پیامبر   و ..و . ... و   کلاه پهلوی

با آن سنگ فرش هایش که خیلی باید مراقب قدم زدن هایت باشی

******

یک روز ِ پاییزی را همراه دوستم در این شهرک گذراندیم......همراه با باد و آفتابش

 روی سکوی مغازه ای نشسته بودیم و داشتم در مورد کتابی حرف می زدم  که  :

  "  ندارمش و  باید بخرم و بخونمش "

"روی ماه خداوند را ببوس" اسم کتاب بود ...

همینطور مشغول حرف زدن درباره اش بودم که چشمان دوستم برقی زد

و به طرفه العینی  از کیفش در اورد و نشانم داد

گفت همین است دیگر

هدیه اش کرد ...کتاب کم حجمی بود  ... خوشحال شدم ......خیلی زیاد  

و می دانستم  همان شب خواهم خواند و خواندم

دیروز که رفتم تا سری بزنم به کمد خاطراتم ....

 با تکه ای متن مواجه شدم  که مربوط به همان کتاب بود ..

 گویا نقدش کرده بودم برای همان  دوستم .... بدون حذف و اضافه می آورمش :

 

“نمی دونم خوابی یا بیدار ...خوبی یا نه ؟..اما من خوبم ...بعد ظهر خوابیدم و شب بیدار ماندم و کتاب  "روی ماه خداوند را ببوس"....رو  تموم کردم ...کتاب جالبیه .... اولش یه جور ترس بهم غالب شد  یه ترسی که وقتی کتابهای هدایت و می خونم ....یه حس بد   یا..  نمی دونم اسمشو چی بذارم اما بعد  یه حس بهتری بهم دست داد یه حسی که قبلا اون حس و در ک کردم ..که قبلا دچارش شده بودم.....اگه اشتباه نکنم گفتی  این کتاب و نخوندی ... منم یه مدتی مثل  یونس شخصیت کتاب در بودن و نبود خدا شک کرده بودم ...یه مدت طولانی و  سرگردان در یک جزیره ی سرگردان  و بعد با یه چیزایی که قابل اندازه گیری نبود  فهمیدم خدا هست ...

که خدا هست ...

قبلا در این باره فک کنم باهات حرف زدم ......... اما یه چیز این کتاب و خیلی نپسندیدم ....اینکه وقتی مطلق در باره وجود خدا  و بودن و نبودنش حرف می زنه نباید مذهب و وارد کار کنه ...به نظرم  این جنبه از کتاب ، روح کتاب و می گیره .. خیلی حرف زدم نه؟ ..اما حس خوبی از این کتاب دارم و  دوست داشتم دربارش حرف بزنم ...مرسی از بابت کتاب ... ممنونم که همیشه هستی مهربان و می دونم که این همیشه در کنارم بودن وجود داره .......”


 
 
این شب نداشت-آری_الماس خرده خرده
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٥
 

 

برای تو می نویسم ، کولی !!!!!

برای تو  ، که همیشه یکرویه بودنت را عاشقم

برای همان بودن ِ همیشگی ات

برای تو  کولی

 که همیشه خوش نشسته ای و این خوش نشینی ها را  با چیزی  و کسی عوض نکردی

نه اینکه عوض نشدی ، نه . عوض شدی ، گاهی زبانت ، گاهی فرهنگت ، گاهی دیگر مذهبت ، زندگی ات

اما ماهیتت نه .

هنوز هر کجا ، شوخی و شنگی ات  نشانه ات است.

لوندی ات ،

سیاه سوختگی ات ،

شهر آشو بی ات ،

سر مستی ات ،  نشانه ات است ،

هنوز همان آوازه خوا ن  ِ کوی و برزنی

هنوز شور انگیز ِ هر محفلی

هنوز خلخال را به یاد تو می بندم

هنوز ساز و رقص و آواز مرا یاد ِ تو می اندازد

کوچیدن و  لحاف آسمان مرا یاد تو می اندازد

ستاره و شب  و آتش مرا یاد تو می اندازد

بی قید و رها بودن مرا یاد تو میاندازد

و رقص ....

اصلا تو گره خورده ای با شب و اتش و رقص

 

تو را دوست دارم

همیشه قدیمی ها را دوست داشتم

قدیمی هایی که قدمتی  بس سخت و سنگین دارند درست مثل تو

تو کولی...................

تو یی که همه جا هستی ، همیشه بودی ، خوب که فکر می کنم ،  آن دور ها هم بودی

خیلی دور ،  دور به درازای یک تاریخ چند صد ساله

به بهرام گور ، حتی دورتر از او . سالها قبل از بهرام گور

می گویند هند مامنت بوده ، امدی و امدی  تا به کابل رسیدی و شدی "کاولی"

به ایران که رسیدی شدی   لولی

بعد از "سند" که رد شدی ، شدی    سندی

و همینطور آمدی و اسم عوض می کردی  اما همیشه خودت بودی

 

همیشه یادت لبخند بر لبم می نشاند

یاد ِ تو که گاهی کولی هستی و گاهی لولی

گاهی قرشمال می شوی و گاهی غربالبند و گاهی غره چی

گاهی اسمت را "زت" می گذارند و گاهی جیپسی"

گاهی در خراسان خودمان هستی و گوشه ای از کلیدر خودنمایی می کنی  و چشم "شیدا" را به خود می کشانی

گاهی در آذرباییجانی و گاهی دیگر بر کرانه ی دریای خزر ، بر کرانش بی پای افزار  پا به زمین می کوبی

گاهی در خرمشهر و اهواز انگشت اشاره به سوی توست 

گاهی هم خاک کویر را شرابی می کنی 

 

گاهی "آیینه" داستان منیرو می شوی  ، یک اینه ی شهر آشوب

یک قهرمانِ قافله آشوب

گاهی هم در دستان آن قدیمی های ِ بزرگ خودنمایی می کنی ، انجا هم می شوی قهرمان داستان

مثلا  در دستان مولانا ، گاهی "عقل دزدی" می شوی و گاه " رقص کن" و گاهی هم شنگول

شهر پر شد از لولیان عقل دزد        هم بدزدد هم بخواهد دستمزد

 

 گاهی هم    دیوانگی ات را جار می زند : ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد

آنقدر دوستت دارد  که همیشه کنار دستشی

 

و حافظ این شیخ اجل  هم ....  گاه و بی گاه  دلش رمیده ات می شود و با دلبری ات  صبر و قرار ش را می ربایی

دلم رمیده ی لولی وشیست شور انگیز

گاهی هم بر لبان  زیبای  سیمین زمزمه می شوی

تو را در  " من " و " ما" می بیند و فریاد می زند

و با صدایی رسا تر " همایون "  می خواند  و همراه او همه جا و همه کس زمزمه ات می کنند

 

تو همه جا هستی ، همیشه بودی ، خوب که فکر می کنم ، در آنسوی مرزهای سرزمین من هم بودی

در ان سوی بیایانها  و  دریا ها  ، همینطور کشیده می شوی از شرق به غرب ، تا جنوب و شمال

از  اسپانیا تا  انگلس و  فرانسه 

آنجا هم قهرمان داستانهایی

می شوی "اسماردا"ی  عاشق در  دستان خالقت ویکتور هوگو

گاهی در داستان "پوشگین" هستی و گاهی  در دستان شارل بودلر

تو جهانی هستی ، هر جایی از این کره خاکی حیاتی دارد تو خودت را رسانده ای  تا چشمانی را سر ذوق بیاوری و دلی را پر آشوب

حتی اگر خانه به دوش باشی

حتی اگر به نام های مختلف خوانده شوی

برایت یک آتش کافیست و " مانِس" ی که تو را به وجد آورد 

بشوی لولی وشی سحر آمیز و گاهی مغموم

کاش همیشه مانسی باشد و اتشی و آسمانی و ستاره

که اگر نباشند  آنهمه لوندی و سرمستی  فسرده  می شود و همه جا گنگ می شود و آنگاه  " سیمین " با دلگرفتگی ِ مداوم می خواند  

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب تاریکی فشرده

و همایون با سازی که دیگر در دستانت نیست ، همنوا با سیمین  با صدایی شبیه به فریاد  می خواند :

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟آتش چرا فسرده؟

و من غمگینانه گوش می دهم به اینهمه نبودن

 

 


 
 
گاهی راهتان را کج کنید به طرفش...
نویسنده : الهه’ مهــــــــــــر - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠
 

 

 حتما برای یک دفعه هم شده مسیر  "میدان انقلاب  تا تئاتر شهر " را رفته اید

یک خیابان ِ پر از آدم  و پر از کتاب و  پر از ماشین و  پر از کافه

یک خیابان شلوغ و  نه چندان طولانی ...... اما پر از حس های خوب

این دو جا ، یعنی همین خیابان را دوست دارم  .... آن هم خیلی زیاد .....

حس های خوبی را تجربه کرده ام در این دو مکان .....

حس های کشداری که هنوز کش می آیند و می چسبند و با تو می مانند و گذشت زمان نه کمرنگشان می کند و نه خاک و خاک الود..حس هایی.که شده اند خاطره ...

 هر وقت  رد می شوم از کنارشان ...یا می روم توی شان و یا گاهی که خودم را گم می کنم در لایه های تو در توی آن ....

خود به خود بیدار می شوند آن حس ها و خاطرات و من هیچ جلویشان را نمی گیرم ....

می گذارم بیایند و بیدار شوند،  با تو چند قدمی بر می دارند و گاهی جلوتر از تو می دوند و بعد که سیرابت کردند یواش یواش بر می گردند و محو می شوند و می روند در پسین ذهن ..

همانجا می مانند و و دوباره می خوابند تا بیدار شدن دوباره

چه فرقی می کند از میدان انقلاب راه را بکشانی  به تئاتر شهر ، یا از تئاتر شهر  برسی میدان انقلاب...هردویش یکی ست

از انقلاب  .....ازدحامش را دوست دارم، مردمی از هر رنگی و سنی و با هر لباسی ، انگار خودش دانشگاهی ست برای خودش که تو را با خودت درگیر می کند  و تمام حس های جامعه شناختی و روانشناختی را در تو به فوران می آورد

کتابفروشی ها  و کتابهایش را عاشقم .....هر جای این کره ی خاکی باشم برای خریدن کتاب خودم را می رسانم به انقلاب ... یعنی تمام سعی ام بر این است و این یک حس نوستالوژی را در من زنده می کند .....

سر ذوق می آیم وقتی کتاب های پشت ویترین را می بینم  ....مکث می کنم ...قیمت می کنم ......ورق می زنم و نهایت می خرم    ......  

سینما هایش را یک جور دیگر دوست دارم ، حتی رد شدن از کنارشان من را حالی به حالی می کند ، خیلی از  فیلم های خوبم را آنجا دیدم ... بهمن و مرکزی و  سپیده ....

و با کمی تغییر  کافه ای می شوند  و روبرویت سبز می شوند و وسوسه ی خوردن قهوه ای و بستنی در جانت می غلتد و چه بسا همیشه پیروز میدان می شوند

سیاه و سپید  ، معاصر ، ویونا  و هنر گاهی دنج می شوند برایت برای خوردن یک چای و کیک  و گاهی پیتزاهای مخصوصش  و کمی فکر  با چاشنی ِ تنهایی  و کتاب

کافه هایی که ادامه می یابند تا تاتر شهر ...و .....و .....و   

 

ساختمان گرد تاتر شهر فوقالعاده ست .....  قبله گاهیست برای  هنرمندان که من سر سوزنی  ذوقی نداریم در این وادی و تنها تماشاگرش هستم و از دیدنش لذت می برم ، با جوانهایی که جویای نامند و چشم به هر سو می کشند تا صید کارگردانی شوند،

 با آن حوض های ابی رنگ و فواره های گاه و بی گاه آبش  که روزگاری مرا می نشاند دورش و چشم می گردانم برای دیدن دوستی  و خوردن یک نسکافه در همان اطراف ،

و پارک نه چندان بزرگش  که  سایه سار درختانش  پناگاه خوبی ست برای کمی دوری از آفتاب و گرما

حس خوبیست این خیابان برایم  و  گاهی از سر ذوق راهم را کج می کنم به طرفشان

راهتان را کج کنید گاهی  به طرفش .....


 
 
← صفحه بعد